✖نِگـــارخانهِ اَدَبے✖
HoMe / eMaiL / Profile / Design / archive
تـــولد یکے از بهتــرین دوستآمــون محیــآ ست بـزن دست قشنگــ رو !!.. هــر کے دســت نزنــه دیگــه آره !!.. حــالا بیــا جلــو شمع هــآ رو فــوت کــن راستــے تولـد محیــا فــرداستــا ولــے مــآ خــواستیــم اولین نفــرایے بآشیــم که بهــش تبریکــ میگیــم محیــآ عــزیز مـن و ثمیـن برآت بهتــرین آرزو هــآ رو داریــم !!.. ایشــآلا بــه همه آرزوهـآے قشنگــت بـــرســے !!.. خیــلــے
خیــلــے زیـآد دوستــت داریــم !!.. بیـــآیــد ادامــه مطلب ... + ایــטּ پســت ثـابــت وبــمــونـــﮧ ! + اگـﮧ اولـیـטּ بــاره میــآے تــو وبـموטּ یـا میـخواے تــبادل لینـک کنـے بـرو تـو ادامــﮧ ے مطلـب ! + مــا هــمـﮧ ے قــوانیــטּ و عــملــے میکنیــم ! دوســت جـونـیـا سَــلـآم !!.. خــوبیــد ؟؟.. خــوشیــد ؟؟.. چــه میکنیــد بــا امتحــآنــا ؟؟.. واســه مـآ کــه تمــوم شــد رفــت تــآ خــرداد !!.. خــوب مــآ بعــدِ یه قــرن آپ کــردیـــم !!.. بــریــم سراغ آپ !!.. یک جفت کفش طلایے روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی میکرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟ مـےنویســم... سلامــ دوستاے گلــموטּ!!.. خوبیــد ؟؟.. خوبـــــ خــدا رو شکـــر ایــטּ آپ مخصوصـﮧ عیده تــوے ادامــﮧ مطلب میخواستیمــ بـﮧ درخواست مــانا جوטּ جوڪــ بذاریمـــ!!.. جوڪـ نمــے ذاریمـــ بــﮧ جاش براتوטּ اس امـ اس هــاے عیــد کــﮧ سرکــارے و خنده داره میذاریمـــ!!.. امیــدواریمــ از ایـטּ آپ مخصوصموטּ خوشتوטּ بیــــاد یادماטּ باشد ڪـﮧ زیبایے هاے ڪوچڪ را دوست بداریمـــ!!.. حتے اگر در میاטּ زشتے هاے بزرگ باشند!!.. آטּ گونـﮧ ڪـﮧ هستند ، نـﮧ آن گونـﮧ ڪـﮧ مے خواهیمــ باشند!!.. چرا ڪـﮧ شخصے ڪـﮧ با خود مهرباטּ نیست نمے تواند با دیگراטּ مهرباטּ باشد!!.. سبزتریــטּ و دلنوازتریــטּ تبریکات خود را روانـﮧ دل مهربانتاטּ میکنیمـــ!!.. دلتاטּ در نظر حق شاداטּ و جانتاטּ بـﮧ مهر ازل، نازاטּ باد!!.. نـــــــــوروز مبارڪــــــــ چهــار دعــاے ما سر سفره ے هفت سیــטּ و لحظه ے سال تحویل : اول دعا براے ظهور آטּ بے مثال دوم تمام ملت بے ضرر و بے ملال سوم رسیدטּ مان بـﮧ قله هاے ڪمال چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . . اینمــ از آخــریـטּ پ טּ هــ ــاے ما تو سال ۹۰ : پ טּ ۱ : نوروز این رفاقت را نگاهبانے مے ڪند ڪـﮧ باور ڪـنیم قلبهاماטּ جاے حضور دوستانماטּ هستند!!.. پ טּ ۲ : بهــار با تمــام رنگــارنگــے یکــ پیام دارد : یکــ رنگــے پ טּ ۳ : آرزوے مــ ــا واسـﮧ تڪـ تڪـﮧ شمــا ڪـﮧ دوستاے خوبـــ ما هستید سلامتیـــﮧ و اینڪـﮧ بــﮧ آرزو هاے قشنگتوטּ برسیــد!!.. پ טּ ۴ : سال ۹۰ هم با همــﮧ خوبــے هـ ـا و بدے هاش تمومــ شد سال نود تو رو بــﮧ خاطراتموטּ میسپاریمــ!!.. ثمیـטּ نوشت : عیـــــد همتوטּ مبــارڪـ ایشالا عیــد بهتوטּ خوش بگــذره!!.. بـــوس ثمره نوشت : مـــے خواستیمــ سوغــاتیتوטּ رو تو ایــטּ آپ بدیمــ امــ ــا نشد جبراטּ مے کنیمــ ،سال خوبے داشتــﮧ باشید!!.. و در آخــــر : باز باران با ترانه مے خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانے گفت كه آمد روز عيد گفت هر لحظه تنها مانده در اين شب رويايے گفت كه شايد دل عيد شده اسير باز بهار آمد در اين خانه ے تنهاے ما همه گفتيم عيد آمد بوي بهار آمد!!.. بــاے تا آپ بعدے مـــآ سـه شَنبــه (فــردا ) میــریمــ مَشهَــد خیلیــ دِلِمــونــ بَراتــون تنگـــ میشـــه ! ســه شنبــه کــه بــریــم شـــنبه بَر میگــردیمــ ! اردومونَمـــ از طرفــ مَدرِســس ! بــآ دوستــ جــونیــآی مَدرِسمونــ میــریـم دیگــه ! یــعنی ایــــنآ : جـــایِ هَمــه ی شــمآ ها رو خـــالیـ می کنیـــم ! پ ن 1 : بـــه دِرخواســت هلیــآ (دخملــ خالَمــون ) و مـــانا جونـــ (دوست دخملــ خالَمــون) تــو ادامــه مَطلَب جــوک گذاشتـــیم ! بریــد بخــونیــد حــآلــ کنیــد ! پ ن 2 : نــظرات اینـ پستــ آزادهــ دیگـــه خودِتــون میــدونیــد هــَر چیــ موخوایــد بگــــید ! پ ن 3 : رزیــتا جون چــِرآ وِبتو حذفیــدی !؟ دوبــاره بَرگــرد منتظرتیــم ! از تــو لینکــام هیچـ وَقتــ هیچــ وَقتــ حذفِتــ نمیـ کنیــم ! پ ن4 : الهــام جونـــی سوغــاتی تــو هَمــ یــآدِمــون نمیــره ! پ ن5 : اونــآیـی کــه سر نمیزدنــ هــم از تــو لینکــآ حذفــ شدَنـــ ! پ ن6 : دوســتان چونــ خِیلیــ سوالــ میکردنـــ بــآیـد بگیمــ کــه مــا با هــم آبجــی هستـــیم ! پ ن7 : اینــ |آپ کســی رو خبــر نکردیــم ! راستِشــ وَقت نَکــردیــم بِبَخشـــید ! ثمیـــن نوشت : دوستــون دارمــ خیــلی زیــاد ! قــرارهـ رعنــــا رو بکنیــم تــو چمدونــ بــآ خودمــون ببریــم ! ثمـــره نوشت : دلمــ بــراتونــ تنگــ میشـــــه خیلیـــ ! از مــشهـد برگشتیــم می گیــم چــی شد ! بــریــد تــو ادامــه مَطلـب جکــ بخونــید ! ✖بــآی تــآ آپ بَعدی✖ ۱۳۸۸ - اولین جشنواره فیلمهای تلوزیونی؛ جایزه فیلمنامه برگزیده در بخش نگاه ملی برای تله فیلم لرزش زندگی.
سلامـــ ... واستون نقد هری پاتر رو گذاشتیمـــ اسم کتاب هری پاتر یک داستان پر داستان هستش دوستتون داریمـــ نظر یادتونـــ نره ... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کند؟» امید واریم از شعر و داستان خوشتون اومده باشه ... راستی شعر به درخواست حنان بود ... حتما نظر بذارین نیایم ببینیم خدافس 


در میلاد کسے که چشمانم با حضورش بارانے است ...
امروز را شادتر خواهم بود ...
و دلم را به میهمانے آسمان خواهم برد ...
جشنے براے میلادت بر پا خواهم کرد ...
تمامے گلها و سبزه ها در میهمانے ما خواهند سرود ...
اے مهربان تریــن ...
روزهاے زندگـــے
هر روز گوارا باد ...
..:: میلادت مبارک ::..









ادامه مطلب
ادامه مطلب








خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمیدانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس میایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره میشد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس میخورد که نمیتواند کفش را بخرد.
کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار میکرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچهها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمیاش را به بازار کالاهای دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت...
از زشتے تا زیبایے مینویسم…
مینویسم… تا بدانم هنوز نوشتنے هست براے نشان قضاوت کلمات مشابه ...
مینویسم… تا بدانم هنوز عشـقے هست براے بیدار ماندن و نمردن و زندگے کردن ...
آره . زندگے کردن…
نگاه خداوند…اراده ے تو…
شمارا پیش تر از پیش به جلو خواهد برد...



✖
✖ 
یادمان باشد کـﮧ دیگراטּ را دوست بداریمـــ!!..
یادمان باشد ڪـﮧ هرگز خود را از دریچـﮧ نگاه دیگراטּ ننگریمــ!!..
ڪـﮧ ما اگر خود با خویشتـטּ آشتے نڪنیمــ هیچ شخصے نمے تواند ما را با خود آشتے دهد!!..
یادماטּ باشد ڪـﮧ خودماטּ با خودماטּ مهرباטּ باشیمــ!!..
✖
✖ 
✖
✖ 
(ببخشیــد اگه گیج شدید منظورمون همون عیدتون میارک بود) 
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سلامــ به همه دوســ جونیامونــ ... 
براتونــ بیوگرافیـــ علیرضا بذرافشان رو گذاشتیمــ
علیرضا بذرافشان تویــ سایتـــ نودهشتیا عضوه.
ما اونجا بهشونــ میگیمــ عمو بذرافشان ... یعنیــ خودشونــ گفتنـــ
ـ که بهشونــ بگیمــ ... 
برید ادامه مطلبــ براتونــ کلیــ عکســ ازشونــ گذاشتیمــ ... 

بیوگرافی :
زمینه فعالیت فیلمنامهنویس و کارگردان
ملیت ایرانی
تولد ۱۵ مرداد ۱۳۵۵
تهران، ایران
همسر سارا خسروآبادی
فیلمنامه ها :
کار های سینمایی :
۱۳۸۵ - گرگ و میش
۱۳۸۱ - رقص در غبار، به همراه اصغر فرهادی، محمدرضا فاضلی.
کار های تلوزیونی :
۱۳۷۹ - داستان یک شهر.
۱۳۸۰ - خط قرمز.
۱۳۸۱ - شب آفتابی.
۱۳۸۲ - فقط به خاطر تو و نقطه چین.
۱۳۸۳ - تب سرد.
۱۳۸۵ - زیر زمین.
۱۳۸۶ - راه بیپایان. به همراه مهدی شیرزاد با بازنویسی همایون اسعدیان.
۱۳۸۶ - چهارخونه. به همراه گروه نویسندگان.
کارگردانی :
تلوزیون :
۱۳۸۶ - تنگنا، تلهفیلم.
۱۳۸۷ - انتقال، تلهفیلم.
۱۳۸۷ - ۲۸ و ۵، تلهفیلم.
۱۳۹۰ - نابرده رنج
مستند :
۱۳۸۳ - نفیسی، مستند زندگینامه.
جوایز :
۱۳۸۲ - چهل و هشتمین جشنواره فیلم آسیا پاسیفیک؛ بخش مسابقه فیلمهای بلند. جایزه بهترین فیلمنامه برای رقص در غبار.
۱۳۸۸ - هشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای ورزشی؛ بخش مسابقه فیلمهای داستانی. دیپلم افتخار بهترین فیلم برای انتقال.
۱۳۸۸ - اولین جشنواره فیلمهای تلوزیونی؛ جایزه بهترین فیلم برای تله فیلم لرزش زندگی.
ادامه مطلب
سـلـآم دوست جــونیــآ به درخواستـ
ــ
ریحانه
جونــ یکیـ از شـعرهـای قیـصر امیــن پــور رو !
کــه خیــلی قـشـنگـه !
بــریــد ادامــه ی مطلــب !
ادامه مطلب
سلامـ بچه ها خوبید
خوشید 
براتونـ یکـ داستانـ کوتاهـ خیلیـ زیبا گذاشتیمـ
حتما بخونیدشـ کوتاههـ امیدواریمـ خوشتونـ بیاد ... 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به
موضوع «خدا» رسیدند؛ 
آرایشگر گفت: “من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.” 
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه
مریض میشدند؟ بچههای بیسرپرست پیدا میشدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای
مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.” 
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند. 
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به
هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت : “چرا چنین حرفی می زنی؟
من اینجا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه
کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن
بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” 
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش
نمیگردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.” 

یهـ پارازیتـــ 

کتاب هری پاتر یک داستان پر داستان 


پژوهشگر این کتاب سید علیرضا واعظ موسوی که این کتاب هیجان انگیز رو براتون گذاشتیم که بخونیدش اگه خوشتون اومد دانلودش کنید ... حتما بخونیدش ... 


برای دانلود و خواندن کتاب به ادامه مطلب بروید ... 
ادامه مطلب
حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
شاعر: شهریار

دوستت دارم پدر 
مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود: «دوستت دارم پدر» 

هاااا !!!

دآنلــود آهنگــــ اســیرے (آهنگــ وبــمون) : 


